تبليغاتX
فاصله های من تا .......
ایران سرای من است.

غزل

 

چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و نا شنیده فراموش می کنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با برگ های مرده هم آغوش می کنی

گمراهتر ز روح شرابی و دیده را

در شعله مینشانی و مدهوش می کنی

 

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مسیّت ، که مرا نوش می کنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟

                                                       « فروغ فرّخ زاد »

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سروی |