![]() |
![]() |
|
| ایران سرای من است. |
|
سرو
در بیابانی دور، که نروید جز خاک ، که نتوفد جز باد ، که نخیزد جز مرگ ؛ که نجنبد نفسی از نفسی ؛ خفته در خاک کسی .
زیر یک سنگ کبود ، در دل خاک سیاه ، می درخشد دو نگاه که: بنا کامی ازین محنت گاه ، کرده افسانه ی هستی کوتاه.
باز می خندد مهر باز میتابد ماه باز هم قافله ی سالار وجود سوی صحرای عدم پوید راه .
با دلی خسته و غمگین-همه سال- دور ازین جوش و خروش می روم جانب آن دشت خموش تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود تا کشم چهره بر آن خاک سیاه ،
و ندراین راه دراز می چکد بر رخ من اشک نیاز می دود در رگ من زهر ملال.
منم امروز و همان راه دراز ، منم اکنون و همان دشت خموش ، من و آن زهر ملال ، من و آن اشک نیاز.
بینم از دور ،در آن خلوت سرد ، -در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی- : ایستادست کسی! -((روح آواره ی کیست؟ پای آن سنگ کبود ، که در آین تنگ غروب ، پر زنان آمده از ابر فرود ))؟
می تپد سینه ام از وحشت مرگ ، می رمد روحم از آن سایه ی دور ، می شکافد دلم از زهر سکوت !
مانده ام خیره به راه ، نه مرا پای گریز ، نه مرا تاب نگاه !
شرمگین می شوم از وحشت بیهوده ی خویش : سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار قد بر افراشته از سینه ی دشت . سر خوش از باده ی تنهایی خویش !
-((شاید این شاهد غمگین غروب چشم در راه من است؟! شاید این بندی صحرای عدم با منش یک سخن است ))؟
من ، در اندیشه ، که : این سرو بلند ، وینهمه تازگی و شادابی ، در بیابانی دور ، که نروید جز خار ، که نتوفد جز باد ، که نخیزد جز مرگ ؛ که نجنبد نفسی از نفسی . . . .
غرق در ظلمت این راز شگفتم نا گاه : خنده ای می رسد از سنگ به گوش ! سایه ای می شود از سرو جدا ! در گذر گاه غروب ، در غم آویز افق ، لحظه ای چند به هم می نگریم ، سا یه می خندد و می بینم : وای . . . مادرم می خندد ! . . .
-((مادر ، ای مادر خوب ، این چه روحی است عظیم؟ وین چه عشقی است بزرگ ؟ که پس از مرگ نگیری آرام؟
تن بی جان تو ، در سینه ی خاک به نهالی که در این غمکده تنها ماندست ، باز جان می بخشد ! قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد ، سرو را تاب و توان می بخشد !))
شب ، هم آغوش سکوت ، می رسد نرم ز راه من از آن دشت خموش ، باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش می روم خوش به سبکبالی باد همه ذرات وجودم آزاد همه ذرات وجودم فریاد ! ((فریدون مشیری )) این شعر بسیار زیبا بود....... و به همین دلیل با اینکه شعر طولانی بود، دلم نیامد که نیمه ی از آن را بنویسم.......... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سروی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من را در لا به لای جملاتم در یابید!!!!!!!!!!!!
|
|
RSS
|