تبليغاتX
فاصله های من تا .......
ایران سرای من است.

سرو

 در بیابانی دور،

که نروید جز خاک ،

که نتوفد جز باد ،

که نخیزد جز مرگ ؛

که نجنبد نفسی از نفسی ؛

خفته در خاک کسی .

 

 

زیر یک سنگ کبود ،

در دل خاک سیاه ،

می درخشد دو نگاه

که: بنا کامی ازین محنت گاه ،

کرده افسانه ی هستی کوتاه.

 

 

باز می خندد مهر

باز میتابد ماه

باز هم قافله ی سالار وجود

سوی صحرای عدم پوید راه .

 

 

با دلی خسته و غمگین-همه سال-

دور ازین جوش و خروش

می روم جانب آن دشت خموش

تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود

تا کشم چهره بر آن خاک سیاه ،

 

 

و ندراین راه دراز

می چکد بر رخ من اشک نیاز

می دود در رگ من زهر ملال.

 

 

منم امروز و همان راه دراز ،

منم اکنون و همان دشت خموش ،

من و آن زهر ملال ،

من و آن اشک نیاز.

 

 

بینم از دور ،در آن خلوت سرد ،

-در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی- :

ایستادست کسی!

-((روح آواره ی کیست؟

پای آن سنگ کبود ،

که در آین تنگ غروب ،

پر زنان آمده از ابر فرود ))؟

 

 

می تپد سینه ام از وحشت مرگ ،

می رمد روحم از آن سایه ی دور ،

می شکافد دلم از زهر سکوت !

 

 

مانده ام خیره به راه ،

نه مرا پای گریز ،

نه مرا تاب نگاه !

 

 

شرمگین می شوم از وحشت بیهوده ی خویش :

سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار

قد بر افراشته از سینه ی دشت .

سر خوش از باده ی تنهایی خویش !

 

 

-((شاید این شاهد غمگین غروب

چشم در راه من است؟!

شاید این بندی صحرای عدم

با منش یک سخن است ))؟

 

 

من ، در اندیشه ، که : این سرو بلند ،

وینهمه تازگی و شادابی ،

در بیابانی دور ،

که نروید جز خار ،

که نتوفد جز باد ،

که نخیزد جز مرگ ؛

که نجنبد نفسی از نفسی . . . .

 

 

غرق در ظلمت این راز شگفتم نا گاه :

خنده ای می رسد از سنگ به گوش !

سایه ای می شود از سرو جدا !

در گذر گاه غروب ،

در غم آویز افق ،

لحظه ای چند به هم می نگریم ،

سا یه می خندد و می بینم : وای . . .

مادرم می خندد ! . . .

 

 

-((مادر ، ای مادر خوب ،

این چه روحی است عظیم؟

وین چه عشقی است بزرگ ؟

که پس از مرگ نگیری آرام؟

 

 

تن بی جان تو ، در سینه ی خاک

به نهالی که در این غمکده تنها ماندست ،

باز جان می بخشد !

قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد ،

سرو را تاب و توان می بخشد !))

 

 

شب ، هم آغوش سکوت ،

می رسد نرم ز راه

من از آن دشت خموش ،

باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش

می روم خوش به سبکبالی باد

همه ذرات وجودم آزاد

همه ذرات وجودم فریاد !

((فریدون مشیری ))

این شعر بسیار زیبا بود.......

و به همین دلیل با اینکه شعر طولانی بود، دلم نیامد که نیمه ی از آن را بنویسم..........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سروی |